عبدالله مستوفى

172

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

آسوده شود ، و انگليس هم مايل است كه ايران بتواند جلو بالشويك‌ها را گرفته ، و از نفوذ اين طرز حكومت بهندوستان و بين النهرين مانع گردد . پس هردو رقيب طالب استقلال و بخصوص قدرت دولت ايرانند كه ، بتواند در حدود و ثغور خود ، نظم و نسقى برقرار كرده ، بين آنها حائل شود . پس اگر دولت عاقل با احتياطى در ايران باشد ، به خوبى ميتواند با سياست موازنه مقصود طرفين را بدون افراط و تفريط حاصل كند و كار مملكت خويش را پيش ببرد . نميتوانم معتقد شوم كه مشير الدوله متوجه وضعيت مالى دولت و اقتصاد عمومى و سياست داخلى و خارجى كشور بطوريكه در اين ده صفحه تشريح شد ، نبوده و نميدانسته است كه مقتضى حكومت مقتدر موجود و مانع مقصود است . زيرا در آن روزها بواسطهء آزادى مطبوعات ، اين چيزها را هر جوجه سياست بافى ميدانست و حتى روزنامه‌نگاران هم كه در آن دوره ، مثل اكثر آنها در امروز سياستمداران ديمى بودند ، در اين موضوعات قلم‌فرسائى ميكردند . وطن‌پرستى و كشوردوستى مشير الدوله هم قابل ترديد نيست و نميتوان معتقد شد كه بواسطهء كم و كوتاه داشتن اين مكرمه ، باستقلال و ترقى كشور بىعلاقه بوده است . پس جهت اين خالى كردن شانه از كار ، آن هم در اين مومع كه ايران محتاج بفرستادن بهترين اسبهاى عربى خود بميدان سياست بود چه بوده است ؟ اگر مشير الدوله زنده بود ، با سوابقى كه با او داشتم به او مراجعه ميكردم و سبب اين كناره‌گيرى بيموقع را ميپرسيدم ، و جوابهاى او را عينا در اينجا ميآوردم . از آن مرحوم ميپرسيدم كه خود را براى چه روز كشور ميخواستى ذخيره كنى ؟ جنابعالى رفتيد كه كى جاى شما را بگيرد ؟ و كشتى كشور را با اين باد و طوفان ، بساحل مراد و منزل مقصود برساند ؟ مستوفى الممالك ؟ كه با وجود شهامت ذاتى و وطن‌پرستى و بىطمعى و بيغرضى ، پرحرف و كم‌كار و مهمل بود ؟ يا فرمانفرماى آپاردى پاچه ورماليده كه اگر براى خواندن فاتحه سر گور پدرش ميرفت ، تا چند تا سقط پاره به جيب نميزد برنميگشت ؟ يا سپهسالار ( خلعتبرى ) عصبانى كه به هيچ صراطى مستقيم نبود ، و به پفى مشتعل و به تفى خاموش ميشد ، و از راه جاه‌طلبى هرروز به صورتى درميآمد ؟ يا بالاخره سپهدار اعظم گيلك بيچارهء بيسواد بىحواس كه حتى املاى لقب خود را هم نميتوانست در خاطر بسپارد ، و در نوشته‌جات ادارى « اعظم » را « اعزم » ميكرد « 1 »

--> ( 1 ) . پسر عموى عزيزم آقاى حسنعلى مستشار ، ميگويد : مستشار نظام گركانى ، يكى از كاركنان دفترى وزارت جنگ ، براى من نقل كرد . كه در هنگام فوت شعاع السلطنه ، پسر مظفر الدين شاه آقاى سپهدار اعظم مرا احضار كرده ، امر دادند راجع بمجلس ختم آنمرحوم كه در مسجد شاه گذاشته ميشد شرحى مسوده كنم كه در روزنامه اعلان كنند . من شرح لازم را نوشتم و باحترام متوفى هرجا باسم شعاع السلطنه رسيدم ، « شاهزادهء اعظم » را جلو اسم او گذاشتم ، و بايشان تقديم كردم . بعد از ساعتى مرا خواستند . مسوده را براى پاكنويس به من دادند ، ديدم اصلاح ايشان منحصر به اين بوده است كه « اعظم » هاى مرا « اعزم » كرده‌اند . العهدة عليه .